دوستان سلام
چون آهوی سرگشته به هر سوی دوانم
تا دام در آغوش نگیرم نگرانم
یتیم آمده ام مانده ام
پناهم ده
مگریتیم نبودی
خدا پناهت داد؟
عید بزرگ مبعث حضرت رسول اکرم (ص) بر همه ی مردم دنیا مبارک.

آزادش کن
اسارت مرگ قاصدکه!

بعدتو نیمه شبای تاریک دیگه دستی نبود که صورت ترسیده ام رو نوازش کنه ومن کنارش آروم بگیرم.بعد تو دیگه هیچکس ازهنرام تعریف نکرد هیچکی توی تعریف ازم اغراق نکرد هیچکی برای هر کار کوچیکی تشویقم نکرد دیگه سرمو روی پای مهربونی نذاشتم دیکه به دیوار محکمی تکیه نکردم دیگه تو آغوش بی نهایتی پناه نگرفتم بعد تو مجبورم کردن بزرگ بشم می دونی از خودم که در عین پرتوقعی نشناختمت بیزارم از تو هم که توقع نداشتی بیشتر قدرتو بدونم دلگیرم حسرت نگاه ولبخندت تا ثانیه ی آخر زندگیم باهامه اونقدر به خودت وابسته ام کرده بودی که سالها با اسمت سایه ت و خاطراتت زندگی کردم و میکنم هنوزم یاد آخرین سفرمون دلمو گرم میکنه داغ میکنه وبعد آتیش میزنه ومن دل سوخته م رو خاکستر بی مقدارش رو میبرم روی بلند ترین قله ی ذهنم ومثل یه قاصدک خاکستری پرش میدم طرفت تا بیاد و روی اون خاک گرم و داغ و شایدم سوخته عوض من و لبهام بوسه بزنه.

از ته دل دوستت دارم روزت مبارک.
مژه های پرپشت وبلندش رو میزنه به هم،توی نگاهش شیطنت موج میزنه،چشمای قهوه ای روشن همرنگ موهاش وادارم میکنه بهش زل بزنم.کمی به هم نگاه میکنیم و بعد میاد جلو،دستای ظریفش رو میگیره دور صورتم و لبهای کوچیکش رو میذاره رو لبهام،بوسیدنش مخصوصه وقتی میخندم لبهاش رو برمیداره واونوقت از ته دل میخنده ومی چرخه، محو بی ریاییش میشم میدوه طرفم و سرم رو میگیره توی بغلش،آغوش لطیفش از عشق لبریزم میکنه.من که همیشه ازش فراری بودم حالا تو چنگال مهربون و قوی عشق اسیرم، اسیر اسیرگاهی فکر میکنم اگه اون نباشه!ودرهمون لحظه از تصور دوریش اونقدر میترسم که به خدا التماس میکنم یاریم کنه.حالا تموم لحظه های زندگیم مال اونه ،همه ی فکر و ذکرم شده اون .صدای نازک و لطیفی داره که معمولا پر محبت ترین کلمات رو با اون میشنوم البته قهرشم بابقیه فرق داره سرش رو کج می کنه از گوشه ی چشمای نازش نگام میکنه وآخرش میگه :بدی! الانم از پشت گردنم رو بغل کرده و زل زده به صفحه و البته نه چندان آروم.
میدونم با خودت چی فکر میکنی نه این از اون عشقا نیست لازمم نیست بگم که پاکه چون همه ی دنیامیدونن این عشق یه عشق مقدسه که خدا به خاطرش بهشت رو گذاشته زیر پام .کوچولوی من فقط دو سالشه!![]()

تقدیم به تمام مادران دیروز، امروز وفردا
خصوصا این مادران


نگین خاتم پیغمبران شکست، واویلا
باد میاد نه بارون میاد،درخت کوچولوی دم در خونه،سرسبز و جوون شایدم نوجوون،دستاشو به وسعت تموم بی خیالیش بازکرده و توی این هوای گرفته ی بهاری شاید به یاد همه ی دلهای گرفته ی دنیا میرقصه.
یادم نمیاد تا حالا بهش آب داده باشم ولی اون اونقدرمغروره نه اونقدر عزت نفس داره که فقط دستاش رو روبه آسمون بی انتهای خدا بلند کرده نه باور کن سرشم بلنده میتونم سفیدی زیر گلوشو ببینم وقطره های درشت بارونو که از سر و صورتش میریزه همیشه همینطور بی خیال وآزاده حتی وقتیکه زیر برف و سرمای سخت امسال لخت وعریون بازم داشت آسمون بی ستاره ی یخ زده رو وجب میکردحس کردم میگه:فکر نکنی ذلت و خواری داره اینکه الان بی چیزم بهتره بدونی عمدا خودم رو تکوندم شایدم خدا به همین خاطر دوستم داره چون من چیزایی رو که دوست دارم به خاطراون به خاطر طبیعت و به خاطر توفدا میکنم ولی خدا در برابر فداکاری عاشقانه ام دوباره بهترینها رو بهم میده و من دوباره آماده ام تا به یک اشاره اش حتی در اولین روزهای پاییزی همه چیزمو براش فدا کنم .
خسته ازصحبتهاش که اصلا به حرفهای یه نو جوون حتی یه جوون شبیه نیست بهش چشم غره میرم دیگه گوشم از این حرفها و متاسفانه از حرفهای دل خودم پره!ولی یه چیزی انگار تق تق میکوبه به شیشه ی دلم یه حس ناجور حسرت از اینهمه قدرت درخت کوچولوی ناچیز دم درواین همه ناتوانی خودم.
امیدوارم یه روزی منم مثل اون به خاطر خودم هم که شده چیزایی رو که باید کنار بذارم وسبک بشم تا شاید خدا جونی دوباره بهم بده.
آفتاب سر زد!!! ازپشت ابرهای ضخیم و تیره،نصف برگهای شاد و سبز درخت کوچولو رو به خورشید می درخشند...خوش به حالش ...............!

به نام او که هستی نام از او یافت
چی میتونه از سرگشتگی بدتر باشه؟
وقتی بین حال و گذشته مرددی،وقتی دیروزگاهی سرشار از عشقت می کنه و گاهی لبریز از تنفر،وقتی امروز رو غرق امیدمی بینی ودرهمون لحظه مدفون یأس ووقتی ازتصورآینده زهرخند پر از هراسی روی لبت می شینه؛تازه می فهمی که خوشی و ناخوشی چقدرناپایدارند وتازه می فهمی که یه آدم ضعیف بودن چقدر سخته!
کاش میشد اونقدر محکم بود که مقابل گردبادها وطوفانها قد علم کرد نه اونقدر سست که با هر نسیم چند تا معلق زد و از این رو به اون رو شد.
یعنی می شه آدم از وسط راه برگرده؟می شه همینجوری جلو نرفت؟می شه کاری کرد که بقیه ی راه با هر نسیمی نجنبید ومسیر رو تغییر نداد؟
یعنی میشه ریشه هامو دوباره توی یه خاک محکم احساس کنم؟؟؟


